سجاد زبرجدی هنوز حواسش هست؛ قصه جوانی که هفتم مهر تمام نشد
هفتم مهر برای خیلیها یک تاریخ در تقویم است، اما برای خانواده و دوستان سجاد زبرجدی، روزی است که زندگی به «قبل» و «بعد» تقسیم شد؛ روزی که سجاد در سوریه به شهادت رسید و رفت.
هفتم مهر، برای خانواده و دوستان سجاد فقط یادآور یک تاریخ در تقویم نیست. روزی است که زندگی یک آدم در نقطهای متوقف شد، اما خاطرهاش ادامه پیدا کرد. شاید یکی از عجیبترین بخشهای قصه سجاد همین باشد که خودش پیش از شهادت، برای بعد از رفتنش هم حرفی زده بود. در وصیتنامهاش نوشته بود: «اگر درد و دل داشتید و یا خواستید مشورت بگیرید، بیایید سر مزارم؛ به لطف خداوند حاضر هستم.»
کتاب «حواسم هست» از همینجا اهمیت پیدا میکند. این کتاب، زندگینامه داستانی شهید مدافع حرم سجاد زبرجدی، نوشته شیرین زارعپور است که توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است. کتاب تلاش میکند سجاد را نه فقط در قاب روز شهادتش، بلکه در مسیر رسیدن به آن روز روایت کند؛ از کودکی و سالهای زندگیاش تا تصمیمی که او را راهی سوریه کرد و روایتهایی که پس از شهادتش از او باقی ماند.