دانه برنج تا به سفره برسد، از میان ساعتها کار در گل و آب، آفتاب شالیزار و دستهایی میگذرد که برای به دست آوردنش زحمت کشیدهاند و پشت هر دانه، رنج شالیکاری است که بر روی سفره دیده نمیشود.
صدای جیرجیرکها بعد از یک روز گرم اواخر تابستان در گیلان، همراه با آواز شبانگاهی قورباغهها، گوشم را پر کرده است. زنگ خانهاش را که میزنم، چند دقیقهای میگذرد تا در باز میشود و صدایی که جز مهربانی رنگوبویی ندارد، به استقبالم میآید: «خوش اومدی عزیزم.» جلوی در خانه تا نزدیکی پلههایی که با فرش قرمز پوشانده شدهاند، گلدانهای شمعدانی یکی پس از دیگری با گلهای سفید و صورتی و سرخ که چشم هر بینندهای را به خودشان جلب میکنند، خودنمایی میکند؛ درختان بزرگ و تنومند حیاط سایهشان را در سرتاسر خانه گسترانیدهاند و درست وسط همین حیاط، صاحبخانه، حوا زراعتکار، منتظر ایستاده است تا وارد حیاط شوم.
زراعتکار لبخندی میزند، زیر لب بسماللهی میگوید و با یادآوری خاطراتش بلافاصله ادامه میدهد: «خب، باید اول بگم که من از ده سالگی، در روستای خودمون، شیخعلیکلایه در شهر لاهیجان، رفتم سر شالی و کار کردم. نحوه کارمون هم اینجوری بود که ما کشاورزها، اول جوی برنج رو سبزش میکردیم، به این صورت که از چهل تا نهایت پنجاه روز بعد از رسیدن بهار، در خونه، جوی برنج رو در گونی میگذاشتیم و کاه رو هم میریختیم روش و صبح، ظهر و شب، دقیقا سه نوبت در روز، با آب ولرم آبیاری میکردیم و در عرض ده روز میدیدیم مثل گندمی که تازه برای سفره هفتسین سبز میکنیم، اون هم به همین شکل سبز شده.
بعد از این مرحله، جوی برنج رو میبردیم سر زمینی که از قبل آقایون با وسیلهای به اسم موتور برای ما نرم کرده بودن. توی بیست متر از زمین، یه دیوار کوچک با گل زمین درست میکردیم و توی اون محوطه، آب باز میکردیم تا داخل دیوارک بیاد. بعد زمین رو اونقدر ورز میدادیم که قشنگ آب درونش تهنشین شده و گلآلود نشه. بعد هم یک روز میذاشتیم تا زمین به همین شکل استراحت کنه و فرداش دوباره میرفتیم سراغ زمین و میدیدیم که بله، این آب زلال شده.»