محمدعلی قزلباش اگرچه عمرش کوتاه بود، اما قصهاش آنقدر بزرگ بود که سالها بعد هنوز میشود میان سطرهای خاطرات جبهه ردپایش را پیدا کرد. این گزارش، روایت یکی از همان قصههای کوچک اما ماندگار جنگ است؛ قصه پسری که شاید سنش به قهرمانی نمیخورد، اما نامش چرا.
مادرش میگوید، علی به او قول داده بود که سه ماه دیگر به خانه بازمیگردد و او دقیقا سه ماه بعد با شهادتش و در قامت یک شهید به شهر و دیارش برگشته «این پسر فکر و ذهنش پیش رزمندهها بود و عاقبت هم خودش در لباس یک رزمنده شهید شد.
اما یکی از خاطراتی که علی قزلباش را به یک روایت ماندگار در تاریخ جنگ تبدیل کرده خاطرهای است که از حمید داود آبادی درباره او به ثبت رسیده؛ این نویسنده و رزمنده دفاع مقدس جایی از خاطراتش درباره این شهید این طور نوشته:«روزی که اومد، اتفاقات عجیبی توی اردوگاه تخریب افتاد. لباس های نیروها که خاکی بود و کنار چمدوناشون افتاده بود، شبانه شسته میشد وصبح روی طناب وسط اردوگاه خشک شده بود. ظرف غذای بچهها، نیمههای شب خود به خود شسته میشد.
هر پوتینی که شببیرون از چادر میموند، صبح واکس خورده و برّاق جلوی چادر بود. یکی از بچهها که از همه کوچکتر و شوختر بود، وقتی این اتفاقات جالب رو میدید، میخندید و میگفت: «بابا این کیه که شب ها زورو بازی در میاره و لباس بچهها و ظرف غذا رو میشوره؟» و گاهی هم میگفت: «آقای زورو، لطف کنه و امشب لباس های منم بشوره وپوتین هام رو هم واکس بزنه. بعد از عملیات، وقتی علی قزلباش شهید شد، یکی از بچهها با گریه گفت: بچهها یادتونه چقدر قزلباش زوروی گردان رو مسخره می کرد؟ زورو خودش بود و به من قسم داده بود که به کسی نگم.»