چند روز پیش مسافر مشهد بودم یکی از دوستانم برای کاری با من تماس گرفت و گفت: «هستی؟ یه سر بیام پیشت؟»
گفتم: «تو راه مشهدم. نائبالزیارت هستم.» آدم مذهبی و انقلابیای نبود؛ حداقل در ظاهر اینطور به نظر میرسید. از آن آدمهایی که وقتی میدیدیشان، شاید با خودت میگفتی: «ضدانقلاب است.»
چند لحظه سکوت کرد، بغضش را قورت داد و گفت: «میشه وقتی رفتی پیش آقا سیدعلی، بگی فلانی سلام رسوند؟» بهشدت تعجب کرده بودم. گفتم: «چشم.»
وقتی به رواق دارالذکر رسیدم، تلفنم را برداشتم و با او تماس گرفتم. گفتم: «فلانی، کنار مزار آقام هستم. هرچی دوست داری بهشون بگو.»
گریه امانش نمیداد. مدام تکرار میکرد: «آقاجان. بدون شما زندگی سخته، خیلی سخته.آقا جان حلالمون کنید»
آقا سیدعلی. میدانم که از بهشت، هوای فرزندانت را داری. دعايمان کنید، حضرت آقای ما. دلتنگتان هستیم.