مردم به میدان خراسان رسیدهاند؛ همان میدانی که نامش یادِ یارِ سفرکردهمان؛ یار و امامِ خراسانیمان را به ذهن میآورد و اشک را روی گونهها.
مردم که به اینجا رسیدند؛ خورشید درست بالای سرشان بود و تیغهای تیز آن توی آیینه چشمهای خیسشان.
خورشید بالای سرشان بود، و این یعنی که وقتِ نماز ظهر فرارسیده است.
مردم نمازی خواندند بهجماعت و پرصلابت، مثل نماز ظهر عاشورا. مثل تمام نمازهایی که تاکنون برپا داشته و به آن تکیه دادهاند و از آن نیرو گرفتهاند برای مبارزه با اهریمنان و نشاط گرفتهاند برای مهربانی با مستضعفان و همکیشان و هموطنان.
مردم اینجا به میدان خراسان که رسیدند و نماز خواندند، سر که چرخاندند، چشمشان به یک ویرانه افتاد؛ به آوار و ویرانهای به نام مدرسه شجره طیبه.
مدرسه دانشآموزان مینابی بود که موکب شده بود تا جگرِ سوخته اربعینیها را دوباره و چندباره کباب کند.
تا یاد اربعینیها بیندازد که اهریمن چه دستهگلهایی از امت ایران و اسلام پرپر نکرده و چه جگرها که از پدرومادرهایشان به خاک و خون نکشیده است.
تا یادِ اربعینیها بیندازد که اربعینی و حسینی زندگیکردن زیر شعار «هیات مناالذله» تا قیامِ قیامت، باید مرام و الگو و مسیرشان باشد؛ تا روزی که با ظهور منجی، آیه « وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» به بار بنشیند.