«مجله مهر» روایت میکند؛ هنوز اثری از علیرضای هفتساله پیدا نشده بود. نه پیراهنی، نه کولهای، نه حتی کتابی که بشود نشانی از او؛ نشانی که به مادر بگوید علیرضا شهید شده تا دلش آرام بگیرد. هر صدایی میآمد، هر تماسی گرفته میشد، در انتظار خبری از علیرضا بود.
به دل مادر افتاد که باید دوباره تیاب را شخم بزنند. با خواهروبرادرش راهی شد. در سردخانهی اول و دوم کاور پیکرهای گمنام یکییکی مقابل مادر باز میشدند، پیکرهای سوخته و ارباًاربایی که دل مادر را خنج میکشیدند. پایشان که به سردخانهی سوم رسید، انگار یکی مادر را هُل داد به سمت یکی از پیکرها.
پشتسرهم میگفت: «این علیرضای منه، این علیرضای منه.» دکتر اما باور نداشت. مادر یک بار قبلتر پیکرها را دیده بود. چهرهی سوخته نشانی از علیرضا نداشت، جز دندانهایی که قدری از هم فاصله داشتند و همان گواه مادر و دلیل اصرارش شده بود.