«مجله مهر» روایت میکند؛ محمدصادق غلامی یونیفرم سبز چهارخانهای تن میزند تا کلاس اول را در کلاس خانم ماندانا سالاری بخواند، بغل دست ماکان جاویدالاثر، علی سالاری و بقیهی دوستانش. مادر برایم میگوید: «مدرسهاش خیلی خوب بود، معلمش نمونه بود.» به حرف دال که میرسند معلمشان دکتر میشود و از همه عکس میگیرد و برای مادرها میفرستد. به حرف نون که میرسند، نانوا میشود. برای حرف میم مادربزرگی با گیسهای سپید که شاگردان کلاسش را در آغوش میگیرد. ساعت یازده معلم زنگ میزند و میخواهد بیایند دنبال محمدصادق؛ اما موشکها سریعتر از خانوادهی طلبه میرسند به مدرسه.
حالا که برگشتهاند قم از خاطرات میناب یک کارتن برایشان مانده حاوی آخرین عروسک، آخرین دفتر و جامدادی پسر هفتسالهشان. مادر که حالا دوستم شده تمام وسایل پسرش را نشانم میدهد و با دستی که میلرزد امضای معلم را نشانم میدهد. خانم معلم آن روز مشق بچهها را تصحیح کرده بود. پایین جملهای که نقطهچین داشته صدآفرین گذاشته. شاگردان کلاسش جمله را تکمیل کرده و برای آخرین مشق نوشتهاند: «گنجشک پرواز میکند.»