«مجله مهر» روایت میکند؛ نشستم میان دو سنگ سفید کوچک. دلیل اولش این بود که از شباهت صورتها و نام فامیل معلوم بود صاحب قبرها خواهر هستند. دلیل دوم این که خواهر بزرگتر همسن دخترم بود.
زنی چهارزانو پایین قبر دختر بزرگتر نشسته بود و کف دستش را گذاشته بود روی سنگ. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. نور قرمز گلزار شهدا افتاد روی صورتش و به نظرم آمد گریه کرده. خودم را جلو کشیدم و پرسیدم: «کلاس چهارم بود؟»
تعارف کرد کنارش بنشینم. نشستم. عمهی بچهها بود. گفت: «برادرم، شب قبل رفتن بچهها، فیلم حضرت ایوب دیده بود.»
خواب را میگذارم کنار بیداری پدر و فیلمی که دیده و میبینم که برنامهی خدا برای تسلیدادن به این خانواده از قبل حادثه شروع شده بود. وقتی خاطراتی از دخترها تعریف میکند، لبهایش میلرزد و تندتند پلک میزند. میگوید: «میخواستیم هدیهی روزههاشو شب عید فطر بدیم؛ ولی نمیدونم چی شد که چند روز قبل شهادتش مهمونی گرفتم و کادوشو دادم.»