«مجله مهر» روایت میکند؛ کولهپشتی بنفش کوچکش را گذاشت کنار کتابخانه درست کنارِ «کتاب فارسی دبستان» که گوشهی جلدش با خط خوشِ پدر، نامی آشنا داشت: ضحی پسند. کتابهای برنامهی امروز را درون کیف چید. دلش میخواست دقیقهها را فراری بدهد تا به زنگ فارسی برسد؛ تا دوباره دستها را زیر چانه بگذارد و معلم، ادامهی قصهی آن پرندهی افسانهای را برایشان بگوید.
زنگ اوّل تمام شد. هر لحظه که ضحی به شنیدن ادامهی داستان نزدیکتر میشد؛ هیجان بیشتری وجودش را میگرفت و با ذوق به دوستش میگفت: «اگه خانوم معلم بخواد نمایش این درسم مثل بقیه درسها اجرا کنیم؛ حتما من نقش پرنده بزرگ رو برمیدارم! خیلی قشنگه که بتونی آدم بزرگا رو توی سختیها کمک کنی.»
ساعت که به شروع زنگ ادبیات رسید، با صدای مهیبی، دنیای شیرین قصهها به سر آمد و تلخیِ حقیقت به کام خاکِ میناب نشست.