شاید صاحب غیرت بی‌غرضی پیدا شود که علاج دردی کند. بدل اشتراک، ترک نفاق پیمودن، راه اتّحاد و وفاق و عزّت و وطن‌پرستی مطلوب است.

بازگشت به صفحه اصلی
خبرگزاری تسنیمخبرگزاری تسنیمرسانه۱۴۰۵/۰۵/۰۲·۲۱:۵۲·۱۴۰۵/۰۵/۰۲
دلنوشته مرتضی درخشان از تشییع امام شهید؛ فرش حرم حضرت عباس (ع)

پیکر را آوردند، بعد از این‌که ساعت‌ها توی راه بود بالاخره حوالی سحر به حرم رسید.

عصر که روبه‌روی باب‌القبله ایستاده بودیم به امید گفتم اینجا از عاشورا هم شلوغ‌تر شده، گفتم من همین چند روز پیش این‌جا بودم و فکر نمی‌کردم دوباره این‌جا را این‌طور ببینم!

امید می‌گفت پیکر حالا حالاها نمی‌رسد و مردم نمی‌گذارند پیکر به این سادگی عبور کند، راست می‌گفت، این حرف‌ها مال غروب بود و پیکر دم سحر رسید.

آن‌چه شما از چشم دوربین‌ها دیدید از ما مفصل‌تر بود، ما دوتا قطره بودیم توی دریای آدم‌هایی که پیکر را به حرم آورده بودند، تلوزیون بین‌الحرمین داشت نشان می‌داد که رودخانه‌ای از مردم به گودی حرم می‌ریزد و تمام نمی‌شود و بلندگوهای بین‌الحرمین داشتند صدای سلام او را پخش می‌کردند در حالی که می‌گفت: «و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام»

و ما داشتیم مثل دریایی که توی دریا آب می‌شود آب می‌رفتیم از گریه! و می‌دیدیم که کسی که در سخن و اعتقاد و عمل نسبت به حسین(ع) ثابت‌قدم ماند و خون خودش را بذل کرد به حرم برگشته است.

نماز را که خواندند زیارت عاشورا شروع شد و تابوتی مثل یک کشتی شکسته از طوفان جمعیت در کربلا داشت این طرف و آن طرف می‌رفت. زیارت وقتی به محیای محیا رسید تابوت درست در ورودی بین‌الحرمین بود و مردم قربانی را بالا گرفته بودند و به خدا نشان می‌دادند، انگار که می‌گفتند:«این‌طور! ما را این‌طور بپذیر و این‌طور بمیران!»
آن‌چه که در بین‌الحرمین گذشت را همه‌تان دیدید، چه نیازی به گفتن من دارد، اما من توی حرم حضرت عباس علیه‌السلام دنبال آن تکه فرش می‌گشتم. همان تکه فرشی که پهن شده بود تا به ما درس ننشستن بدهد!

پیرمرد احتمالا وجود خارجی نداشت، چون توی تمام این سال‌هایی که مشرف شده بودم ندیدم‌اش، ندیدم که از او تشکر کنم بابت لطفی که به ما کرد، ندیدم که دست‌هاش را ببوسم بابت درسی که به ما داد، وسط آن همه آدم مشکی‌پوش، پیرمرد سفیدپوش احتمالا معلمی بود که خدا برای ما فرستاده بود تا به ما یاد بدهد آدم با نشستن توی حرم آدم نمی‌شود. باید بزند بیرون، آدم شود و برش گردانند!

غبار کف پای تمام زائران اباعبدالله‌الحسین علیه‌السلام از سر ناچیز ما بیشتر می‌ارزد، شوخی نیست که، کربلاست! خاکی که از تمام خاک‌های دنیا بیشتر می‌ارزد، مغناطیس عاشقی دنیاست، فضیلت زیارت این خاک از دهان و قلم من بزرگ‌تر است، ولی شهید آن است که تمام همان زائرها به حال‌اش غبطه می‌خورند! زائر به پای خودش می‌آید، شهید را به بال ملائکه می‌آورند.

من دیوانه اما آن سحر دنبال او می‌گشتم تا بگویم:«ببین بیرون از این‌جا چه خبر است؟ آدم اگر بیرون از اینجا درست زندگی کند خودشان می‌آورندش! دست می‌اندازند زیر تابوت و از هرجای دنیا که باشد می‌آورند برای زیارت! آدم‌ها اگر آدم بشوند راه را پیدا نمی‌کنند، راه آن‌ها را پیدا می‌کند! حتی اگر شصت - هفتاد سال دور باشند!» این حرف‌ها را انگار داشتم به خودم می‌زدم!

توی راه برگشت، وقتی پاهای خسته‌ام را روی زمین می‌کشیدم، به این فکر می‌کردم خدا می‌خواست به ما که (آن‌طور که باید) اهل مطالعه نیستیم چیزی نشان بدهد تا بفهمیم اندکی از آدم‌هایی که به کربلا می‌روند حسینی نیستند و بعضی از آدم‌هایی که به کربلا نمی‌روند می‌توانند محیای محیاشان محمد و آل محمد باشد!

آدم توی کربلا می‌تواند تکه‌ای از دیوار حرم باشد، می‌تواند بیرون از کربلا همیشه زائر همان حرم باشد، انتخاب با خودمان است.

متن کامل را اینجا بخوانید tasnimnews.ir