شاید صاحب غیرت بی‌غرضی پیدا شود که علاج دردی کند. بدل اشتراک، ترک نفاق پیمودن، راه اتّحاد و وفاق و عزّت و وطن‌پرستی مطلوب است.

بازگشت به صفحه اصلی
روزنامه فرهیختگانروزنامه فرهیختگان۱۴۰۵/۰۴/۲۱·۱۵:۰۶·۱۴۰۵/۰۴/۲۱
از خمینی تا خامنه‌ای؛ ما همان مردمیم

در صف ورود به دارالذکر ایستاده بودم؛ دلم مثل یک پرندهٔ زخمی توی قفس می‌تپید. صف آنقدر شلوغ بود که انگار تمام کوچه‌های شهر توی یک ردیف جمع شده‌اند. محمدصدرا را محکم بغل کردم؛ توی آن ازدحام وحشتناک، می‌ترسیدم کوچولوی نازنینم را گم کنم یا بلایی سرش بیاید.

نفر جلویی‌ام بادبزنی حصیری توی دست داشت؛ با گواش رنگ شده بود، دقیقاً مثل رنگ پرچم ایران. قشنگ بود، دلربا بود. محمدصدرا که داشت بهانه‌گیری می‌کرد، انگار که همهٔ این شلوغی را فهمیده بود، بادبزن را نشانش دادم و گفتم: مامان، بادبزن رو ببین چقدر قشنگ رنگ شده!

همین که حرفم تمام شد، خانم برگشت. صورتی آفتاب‌سوخته داشت، با چشمانی که بوی جنوب می‌داد؛ خلیج، نخل، گرما، و یک دل دریا صبر. لبخندی زد؛ لبخندی که پر از مهربانی بود و غمی شیرین.

خانم کنارم پرسید: «از کجا اومدید؟»
با بغضی که گلویش را فشرد، گفت: «میناب.»
من بی‌اختیار دوباره نگاهم به بادبزن افتاد. این بار عکس کوچک کودکی را دیدم که توی قابش جا خوش کرده بود؛ شهید امیرمحمد.

خانم پرسید: «پسرت شهید شده؟»
و او، با همان لبخند گریانش، گفت: «آره. هفت سالش بود.»
و دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. توی بغض‌هایش غرق شد و من و چند نفر دیگر، بی‌حرف، بغلش کردیم. گریه‌اش اوج گرفت؛ انگار تمام سال‌های صبرش توی یک لحظه ترکید.

وسط گریه، با همان صدای شکسته، گفت: «پسرم فدای سر آقا. آقا، ما از شما خیلی راضی‌ایم. ولی ببخشید، من کلی تمرین کردم که پیش شما بیام و گریه نکنم. اما الان دیگه دست خودم نیست.»
و بعد، آرام گفت: «میرم دوباره برمی‌گردم.» و از صف خارج شد.

ناگهان یاد مادری افتادم که عکس هر چهار پسر شهیدش را برده بود پیش امام خمینی. وقتی امام گریه کرد، مادر با متانت تمام عکس‌ها را جمع کرد و گفت: «از پسرهام گذشتم که اشک شمارو نبینم.»

مردم، همان مردم‌اند. همان عشق‌های قدیمی، همان وفاداری‌های ناب. هنوز توی رگ‌های این ملت، عشق به وطن و ولایت جاریست؛ مثل خون، مثل نفس، مثل باد جنوب.

ان‌شاءالله که همه‌ی ما، تا آخر، پای ولایت بمانیم.

فاطمه زارعی افین