آقای من، دلِ ما طاقتِ دیدنِ تکیه دادنِ دستِ جانبازتان بر دستِ سالمتان را هنگام قنوت نداشت؛ اما امروز، با همین دستهای لرزان، پیکر مطهرتان را بر دوش کشیدیم، به خاک سپردیمتان و هنوز زندهایم.
روزی با همه وجود میگفتیم: «یا مرگ، یا خامنهای.» و امروز که از سایهی پدرمان محروم شدهایم، تنها آرزویمان این است که فراقِ شما زیاد به درازا نکشد. دنیای بیحضور شما را چگونه تاب بیاوریم؟
شما آرامشِ روزهای سختِ این امت بودید، امیدِ تپندهی دلهای خسته، و پناهِ مردمانی که در هر حادثه، با یاد شما دلشان آرام میگرفت.
هرگاه عزیزی شهید میشد یا مصیبتی بر این سرزمین فرود میآمد، زمزمه میکردیم: «سرِ خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی.» چرا که میدانستیم شما هستید؛ اما اکنون، در هجرانِ شما، به کدام پناه دل ببندیم؟ این داغ را با کدام صبر تحمل کنیم؟
آقای من. از جوار رحمت الهی، هوای دلهای شکسته و فلکزدهی ما را داشته باشید. دعای خیرتان را از این امت دریغ نکنید.