توی جاده تهران مشهد، بعد از شهر شاهرود، آقایی مشکیپوش و پرچمبهدست کنار جاده ایستاده و ماشینهای با سرعت بالا را به کاهش سرعت و ورود به یک فرعی دعوت میکند.
میپیچیم توی فرعیِ باریکِ آسفالته که با دیوارهای کاهگلی باغهای میوه احاطه شده. جلوتر که میرویم شلوغی ماشینها و جمعیت به چشم میآید.
همه دعوت شدهاند برای صرف چای و شربت و میوه و قاچهای کوچک هندوانه.
دختران جوان با روی باز خوشامدگویی میکنند و یک مرد میانسال توی بلندگو جملاتی را تکرار میکند: «ما در ۵۰۰ کیلومتری حرم رضوی، در استان سمنان، شهرستان شاهرود، روستای شهیدپرور دیزج قرار گرفتیم. در خدمت شما زائران محترم هستیم.»
چند موکب کنار هم بر پا شده است. یکی آب سرد و شربت و میوه میدهد، موکب بزرگتر مفروش شده برای دمی استراحت زائران و رانندگان خسته خودروهای سواری. در یک فضای خالی دیگر هم صندلیهای پلاستیکی چیده شده برای آنها که میخواهند در فضای باز استراحت کنند.
امروز درون خودروهایی که در جاده تهران مشهد شناور هستند، حال و هوای دلچسب و غریبی هست، مثل همان حال و هوای موکبهای روستای دیزج شاهرود و تمام موکبهای سیاهپوش و عزادارِ بینراه. مثل حال و هوای امروز نجف و کربلا و حال و هوای دیروز تهران و قم. مثل حال و هوای اربعین.
این را میشود از تصاویر رهبر شهید که پشت شیشه ماشینها چسبیده است، فهمید. آنها مثل ما با شتاب خود را به مشهد میرسانند، به شهر آقای شهید، برای آخرین وداع.