تاریخ، همیشه از دختری نوشت که بابایی بود؛ از حضرت رقیه (سلاماللهعلیها)؛ دختر کوچکی که همه روضههایش با نام پدر آغاز میشود. از دختری که تابِ دوری امام حسین (ع) را نیاورد، آنقدر «بابا» گفت تا همان دیدار، آخرین دیدار شد؛ صورت به صورت پدر گذاشت، با او نجوا کرد و دیگر چشم از دنیا برداشت.
قرنهاست که هر بار نام رقیه (س) به میان میآید، روضهخوانها از دلتنگی یک دختر برای پدر میخوانند؛ از دختری که همه دنیایش، آغوش حسین (ع) بود.
اما گاهی تاریخ، همان روضه را از زاویهای دیگر روایت میکند. این بار، دیگر روضه از زبان یک دختر نیست؛ این بار، نوبت داغ یک پدر است.
پدری که پس از شهادت همسر و دختر چهاردهماههاش، میان مردم آمد؛ بیآنکه قامتش خم شود یا اندوهش را بر دوش دیگران بگذارد. قدم به قدم، همراه مردم در تشییع رهبر شهید و خانوادهاش گام برداشت. استوار ایستاد؛ انگار ایستادگی، رسم این خاندان است و صبر، میراثی است که نسل به نسل در رگهایشان جاری مانده است.
اما هر داغی، خلوتی میخواهد.اشکهایی هست که فقط باید در پناه حرم ریخت.
گویی خداوند، زمان را برای لحظهای متوقف کرده تا این پدر، برای آخرین بار دخترش را در کنار مضجع حضرت عباس (ع)در آغوش بگیرد؛ ، همان علمداری که پناه بیپناهان است. انگار آمده بود تا کوچکترین امانت زندگیاش را، با قلبی آرام به امانتدار کربلا بسپارد.
این قاب، روضهای است که کمتر روایت شده است.تمام دنیای یک مرد، در تابوتی کوچک آرام گرفته؛ دستانی که قرار بود دخترش را به راه رفتن عادت دهند، امروز آخرین بار او را بدرقه میکنند. لالاییهایی که قرار بود شبهای کودکی زهرا را آرام کند، به هقهق وداع رسیدهاند و آغوشی که مأمن خوابهای کودکانه بود، این بار مأمن آخرین وداع شده است.
سختترین روضه، همین است؛ آنجا که پدری، به جای آنکه دست دخترش را بگیرد و او را به فرداهای زندگی برساند، او را در سایه گنبد حضرت عباس (ع) به آسمان بدرقه میکند.
راز اشک این تصویر نیز همین است؛ اینکه قرنها پس از عاشورا، تاریخ هنوز از «بابایی بودن» میگوید؛ اما این بار، نه از دختری که در فراق پدر جان داد، بلکه از پدری که تمام جانش را در تابوت کوچک دختر چهاردهماههاش بدرقه میکند.