حالا ما هم یتیم و فرزند شهید شدهایم؛ فرزندان شهید تو آقای عزیزم
ماشین حملِ پیکر آقای عزیزمان، کنارم بود، رو کردم به آقا و گفتم: میبینی! میبینی آقاجان! اینها امت تو هستند؛ همانها که تربیتشان کردی، قدم به قدم، روز به روز، سال به سال؛ ۳۷ سال دستشان را گرفتی و صفر تا صد هر چیزی را توی گوششان خواندی و یادشان دادی.
راستی گفتم فاطمیون! چه ارادتی و چه حال و هوای غریبی داشتند. لباسهای مشکی پوشیده بودند و رویش به نشانه عزا گِل مالیده بودند. یکیشان که از همه جوانتر بود و بیست سال بیشتر نداشت، مثل زنان کودکمرده چنان زار میزد و شیون میکرد، که نزدیک بود از حال برود.
ذوالفقار؛ یکی دیگر از حلقههای زنجیره محافظت که در صف جلو ایستاده بود، سن و سالش بیشتر بود. گفت که آقا را از جانش هم بیشتر دوست داشته است، دو بار گفت، با تاکید. و من فکر میکنم که او راست میگفت. هم او و هم تمام مستضعفان جهان که گیر حاکمان جور افتادهاند و چون تو خوبی را نداشتهاند و حسرت داشتنت روی دلشان باد کرده است.
مثلا همین سیلوانای فلسطینی. دیشب توی مصلی دیدمش و امروز برای بدرقهات آمده بود خیابان آزادی. فردا هم قم میرود و پسفردا مشهد. سیلوانا بانوی فلسطینیِ آواره و مهاجرِ ساکن در بیروت است. با چند نفر از دوستان حزبالله و عراقی، و با سختی و هزینهکردن زیاد خودش را به ایران رسانده بود؛ به تو عزیز دلم؛ آقای من.
امروز هم مثل دو روز گذشته در مصلی، مردمت را دور خودت جمع کردی؛ دیدار مردمی برایشان گذاشتی و همه را دعوت کردی.
چقدر پرحوصله بودی عزیز دلم؛ چقدر پرحوصله مثل هر بار؛ مثل هر دیدار. شهدا دسته دسته و ملائک آسمان در آسمان منتظرت بودند تا آسمان هفتم همراهیات کنند؛ اما تو با صبر و بیشتاب، پیش ما بودی. شاید تو هم نمیتوانستی از امتت که گفته بودی ندیده تکتکشان را دوست داری، به راحتی دل بکنی، جدا بشوی.
تو خودت دیدی امروز امت یتیمشدهات چطور زار میزدند و خاک یتیمی روی سر خود میریختند. دیدی خیابانهای شهر پر از بچهیتیم شده بود؛ یک جمعیت چند میلیونیِ بچهیتیم؛ بچه شهید؛ چه کسی؟ کجا دیده اینها را که ما دیدیم؟!
آقای عزیزم. عزیز دلم. ما یتیمان تو هستیم؛ حالا ما همه فرزند شهید شدهایم. لطفا روی سر ما هم دست نوازش بکش. ما هم فرزند تو هستیم؛ پدر از دست دادهایم.