درباره حادثه ترور مسجد ابوذر گفته بود: «وقتی بیهوش شدم، خودم را در آستانه برزخ دیدم. ناگهان همه زندگی گذشته پیش چشمم مجسم شد. با خودم گفتم: چه داری برای عرضه؟ هرچه فکر کردم، دیدم زندان، مبارزه، تدریس و همه زحماتم در برابر خدا قابل مناقشه است؛ مگر اینکه خدا تفضلی کند.»
شاید همان چند دقیقه، تمام زندگی بعد از آن را ساخت. شاید خدا مرگ را به او نشان داد تا دیگر هیچ روزی را برای خودش زندگی نکند.
حالا باز هم ماییم و دنیای بیعلی. برزخ این بار برای او نیست؛ برای ماست.
برزخی که هر روز از خودمان بپرسیم: با آن همه ظرفیت چه کردیم؟ از آن همه هشدار چه فهمیدیم؟ از آن همه امید چه ساختیم؟ و از آن همه سال، چه سهمی برای آینده برداشتیم؟
مانند لحظه مرگ، تمام کارنامه او و عملکرد ما در قبال آن، پیش چشم همه ما قرار دارد؛ کارنامه مردی که هرجا بوی وابستگی میآمد، قامتش را سپر میکرد.
یک روز پشت جوانانی ایستاد تا چراغ فناوری هستهای را روشن نگه دارند. پشت دانشمندان نانو، سلولهای بنیادی، پزشکی، هوافضا، صنایع دفاعی و امروز هم هوش مصنوعی؛ که همه میخواستند ثابت کنند ایرانی میتواند بینیاز از دیگران قلههای علم را فتح کند.
بارها گفت ایران باید قوی شود؛ قوی در اقتصاد، قوی در علم، قوی در فرهنگ، قوی در عدالت، قوی در امید، قوی در اخلاق، و شاید کمتر کسی فهمید که این جمله، یک شعار سیاسی نبود؛ وصیت مردی بود که میدانست ملت ضعیف، همیشه باید هزینه قدرت دیگران را بپردازد.
دو بار برای جوانان اروپا و آمریکای شمالی نامه نوشت؛ نه برای دولتهایشان، بلکه برای خودشان. دعوتشان کرد اسلام را از قرآن بشناسند، نه از تیتر رسانهها.
اما امروز. یومالحسرة ماست. نه فقط برای ما، که برای امت اسلام و چه بسا بشریت. حسرت آن روزی که شاید دیر بفهمیم زیر سایه چه درخت تناوری نشسته بودیم.
حسرتی هم برای گذشته؛ او با دستی پر رفت و این ماییم که باید پاسخ بدهیم با آن میراث چه کردیم. با ایرانِ قوی، با عدالت، با علم، با استقلال و با وحدت چه کردیم؟
شاید سؤال فردای قیامت همین باشد؛ نه فقط از ما ایرانیها، بلکه از هرکس که صدای او را شنید: با این همه تذکر، این همه هشدار و این همه دلسوزی، چه کردید؟