از چشمانتظاری فقط اسمش را شنیده بودیم؛ هیچوقت خیال نمیکردیم روزی برسد که آن را تا این اندازه با پوست و گوشت و خونمان لمس کنیم.
هیأت احرارالحسین(ع) از اهواز تا تهران، داغ روی داغ گذاشته بودند؛ کیلومترها جاده را پشت سر گذاشته بودند تا برسند به روز موعود، به همان لحظهای که بوی اسپند میدهد، بوی وداع میدهد، بوی جدا شدنِ معشوق از عاشق.
از صد و اندی شب پیش، که در محلهشان به خونخواهی امام شهیدشان قیام کردهاند، میگفتند. هر شب پرچمها را بالا بردهاند، روضه خواندهاند، اشک ریختهاند، عهد بستهاند که اگر روز وداع برسد، هر طور شده خودشان را به تهران برسانند. انگار از همان شب اول، مقصدشان معلوم بود.
راه، خستهشان کرده بود. چشمهایشان از بیخوابی سرخ بود، لباسهای مشکیشان هنوز غبار جاده را بر تن داشت، اما هیچکس از خستگی حرف نمیزد. مگر میشود عاشق، در راه آخرین دیدار، از سختی مسیر بگوید؟
مستقیم از اهواز رسیده بودند؛ نه استراحتی، نه خوابی، نه حتی فرصتی برای از تن درآوردن گرد سفر. فقط آمده بودند که خودشان را به آقا برسانند. آمده بودند که بگویند: «آقاجان. ما رسیدیم؛ هرچند دیر، اما پیش از آنکه شما بروید.»
لابهلای جمعیت، چهرههای آفتابسوختهشان بیشتر به چشم میآمد. همان مردمی که گرمای خوزستان را تاب آورده بودند، حالا زیر آفتاب تهران، اشک میریختند. انگار تمام آن صد و اندی شب، تمرین همین چند ساعت بود؛ تمرینِ ایستادن پای عهد، پای محبت و پای دلتنگی.
چشمانتظاری، گاهی فقط ایستادن پشت پنجره نیست؛ گاهی هزار کیلومتر راه است، هزار بغض فروخورده است، هزار بار زمزمهی «یا حسین» است تا برسی به آخرین سلام.
و احرارالحسین(ع) اهواز، امروز آمده بودند تا ثابت کنند بعضی عهدها را نه زمان میشکند، نه فاصله؛ بعضی عشقها، تمام جادههای ایران را کوتاه میکنند، فقط برای اینکه عاشق، خودش را به آخرین قرار برساند.