تو که آمدی، بغض چهار ماههمان شکست؛ اما نه تمامِ آن. اشکها جاری شد، اما غم، سبک نشد. انگار با رسیدن پیکرت، تازه باور کردیم که دیگر چشمهایمان از دیدنت محروم مانده است.
چهار ماه، با امید دیدار، با حسرت، با صبر و با دلتنگی گذشت؛ اما امروز، وقتی عطر حضورت با پیکر مطهرت در شهر پیچید، بغضهایی که در سینه حبس شده بود، یکییکی ترکید. با این حال، اشکها مرهم نبودند؛ فقط روایت داغی بودند که هر روز عمیقتر میشود.
میگفتند با آمدنت آرام میشویم، اما حقیقت این است که دلتنگی کمتر نشد؛ بیشتر شد. حالا که آمدهای، نبودنت را بیشتر حس میکنیم. حالا که سلام آخر را دادهای، فاصلهات با دلهای ما آشکارتر از همیشه شده است.
آقای شهید ایران؛ تو رفتی، اما نامت در قلب این سرزمین ماندگار شد. راهت خاموش نمیشود و یادت از خاطر این مردم نخواهد رفت. ما همچنان عزاداریم، همچنان اشک میریزیم و میدانیم که دلتنگی برای تو، نه امروز که با گذر روزها، عمیقتر و سنگینتر خواهد شد.