شاید صاحب غیرت بی‌غرضی پیدا شود که علاج دردی کند. بدل اشتراک، ترک نفاق پیمودن، راه اتّحاد و وفاق و عزّت و وطن‌پرستی مطلوب است.

بازگشت به صفحه اصلی
خبرگزاری تسنیمخبرگزاری تسنیمرسانه۱۴۰۵/۰۴/۱۴·۲۲:۰۵·۱۴۰۵/۰۴/۱۴
دیدار آخر؛ به روایت یک خبرنگار عادی

اولین دیدار را خیلی خوب و رنگی یادم هست. شاید ۶ ساله بودم. اینکه چطور وارد شدم و در جواب سوال کودکانه‌ام که قرار است کجا برویم، چه جوابی دادند هم یادم نیست.

شروع خاطره از لحظه‌ای برایم حک می‌شود که از گوشه سمت راست طبقه بالا پرده‌های آبی برزنتی را کنار زدم و مردی را دیدم که داشت سخنرانی می‌کرد.

شیرین‌ترین خیال

۹ سالم شده بود. در مدرسه شاهد درس می‌خواندم. گفته بودند ممکن است بعضی‌ها را برای جشن تکلیف به دیدار آقا ببرند. خوشحال و‌ سرمست آمدم خانه و‌ موضوع را بیان کردم. یادم نیست چه شد که رفتن به حسینیه کنسل شد اما در خیالم آن را ادامه دادم.

وقتی روز جشن تکلیف به خانه آمدم، با اینکه در مسجد جامع محلمان مراسم برگزار شده بود، اما به مادرم گفتم ما را بردند بیت رهبری! آقا چقدر مهربان بود و می‌خندید. همه آنچه گذشته بود را روایت کردم اما انگار کن مقابل آقا!

وقتی چند روز بعد همه فهمیدند واقعیت با خیال پردازی‌ام فرق داشته و ما اصلا آن روز خدمت آقا نبودیم، خیلی ناراحت شدم. یادم هست شب‌ها یواشکی از حرصم گریه می‌کردم. ناراحتی‌ام از این جهت نبود که چرا همه واقعیت را فهمیدند و حتی کنایه میزنن و به شوخی ماجرا را هی تکرار می‌کنند. من در خیالم، با آن جشن تکلیفی خوش بودم که آقا هم حضور داشت و به من لبخند می‌زد.

اگر آقا نیاید.

بعد از جنگ ۱۲ روزه مدتی به دلایل امنیتی در مراسم‌های بیت آقا حاضر نمی‌شد. به من کارتی دادند و قرار شد به عنوان خبرنگار برای پوشش دیدار ایشان با جمعی از خانواده‌ شهدا بروم. در تب و تاب بودم که آیا اقا می‌آیند یا نه؟!

اما در دلم می‌گفتم آقا در این دیدار حتما حاضر می‌شود. خانواده شهدا را طور دیگری دوست داشت و تکریم می‌کرد. دقایقی که گذشت، شعارها شور بیشتری گرفت: «ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم»، «ابوالفضل علمدار، خامنه‌ای نگهدار»، «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده». بارها این فضا را تجربه کردم اما هنوز انگار قلبم می‌خواست از دهانم بیرون بیاید.

آقا که آمد تلاش کردم با هر ترفندی که بلدم، انتظامات خانم که بسیار هم سختگیر بودند را راضی کنم تا حتی شده چند وجب جلوتر بروم. تو بگو اعتماد به نفس را در آنچه می‌دیدم از دست داده بودم. حس میکردم چشم‌هایم آنطور که باید وضوح ندارد.

ایشان در یک اقدام بی‌سابقه اقلا طی چند باری که دیده و‌حتی شنیده بودم، اقا دو‌سه متری از صندلی‌شان فاصله گرفتند و نزدیک تر آمدند، خودشان میکروفون را به دست گرفتند و ایستاده شروع کردند به لحظاتی صحبت کردن و‌تسلی دادن به جمع حاضر و بعد هم دعا. این دیدار هم تمام شد.

آخرین دیدار

غروب یکشنبه اس، اما چرا من فکر می‌کنم جمعه هست؟ می‌گویند این دیدار آخر است. می‌گویند قرار است آقا بعد از ۶۹ سال برای دومین بار فردا بروند کربلا و بعد هم برای همیشه از تهران بروند. عزم رفتن به شهر ایام شباب کردند.

حتی سنگینی عمق این جمله را هم خدا به سر شاهد است، حس نمی‌کنم. شاید هنوز وقت عزا نرسیده. شاید طول می‌کشد بفهمیم چه خاکی بر سرمان شده. اما هر چه هست طبیعتش این است که دق کنیم.

ولی به قول حضرت صائب:
مدان ز سخت جانی، اگر نمردم از فراق
که جان از ناتوانی بر لب من دیر می‌آید

این غم برای وجودم بزرگتر از چیزی است که بخواهد بپذیرد، اما. آخرین دیدار را هم خیلی خوب و رنگی به یادم خواهم سپرد.