توی مصلی، وقتی مهدی رسولی با قد خمیده پشت میکروفون ایستاد تا اولین روضههای پردرد وداع را برای آقای عزیزمان بخواند، اول گفت، مردم آه بکشید، مردم آه عمیق بکشید. چه خوب گفت. مثل آقاجانمان که چهار ماه صبوری کرد تا کمکم به رفتنش عادت بکنیم، رسولی هم انگار میخواست راه گلو و بغضهای فروخورده چندین ماههمان را هموار بکند. آه کشیدیم؛ همه با هم؛ یک جمعیت میلیونی که وسط مصلی و روی بلندیها و پلهها مچاله شده بودند.
آه کشیدیم و تا بغضها بترکد و دریای اشک مصلی را با خودش ببرد، روضه حضرت زهرا (س) خواند و از غربت امیرالمومین گفت که در تنهایی و تاریکی، زهرای اطهرش را غسل داد و کفن کرد و به آغوش خاک سپرد. شاید این روضه را خواند تا طاقت بیاوریم و نمیریم از روضه وداع با آقای شهید. تا یادمان بیاید که تاریخ سهمگینتر و غریبتر و جانکاهتر از این روز را پشت سر گذاشته است.
حالا دو روز است که جای جای مصلی صحنه کربلا شده و صدای روضه و نوحه از هر گوشهاش جاری است. صدای بلند اجرا و واگویههای آقای یراقبافان که به شیون و ضجه ختم میشود، طنین شعرخوانی پر اشک و حماسه و خشم محمد رسولی و تلاوت پیاپی قرآن و نوحهخوانی پر از گریه یک به یک مداحان و زاری بیپایان یک امت، دو روز مدام از زمین و آسمان مصلی میبارد و جان به تن و پیکر مصلی نگذاشته است.
حالا پایتخت ایرانمان چند روزی است کربلا و کربلایی شده و عجیب لبریز از عطر اربعین سیدالشهدا؛ اربعین شیدالشهدای ایرانمان که فرزند زهرای اطهر و آقای شهید همه شهیدانمان هست و چون امام سوم شیعیان با خانوادهاش به معراج رفت و وحشت زمین بدون خودش را برای ما گذاشت.