روی دیوار یک جمله میخکوبم میکند: «آقا یتیم شدیم» یک نفر میگوید: «ما این روزها انگار دیالوگ سریال معروف متیو مککانهی را زندگی میکنیم که می گفت روزهای خوب همونایی بود که رفت» راست میگوید؟ نمیدانم! اما میدانم ما دلهره اهل خیمه بعد از هلهله دشمن را زندگی کردهایم.
ما این روزها سرگشتگی بچههای کوفه را زندگی میکنیم آن وقتی که از غم خبر رفتن پدرِ شهر بهت روی صورتشان خشکید و ظرفهای شیر توی دستشان به سنگ واقعیت خورد و کاسههای سفالی امیدشان در روزهای سخت شکست. ما شبیه همان ندای جبرییل شدهایم که میگفت: «اینک شما و وحشت دنیای بیعلی».
ما این روزها انگار بلد راهمان را گم کردهایم. همان که از جا بلندمان کند و ببرد و بالاخره دستمان را بگذارد توی دست امام منجی و روزهای خوب. دوستی میگفت کاش میشد لحظههای خوب را برای همیشه فریز کرد و آن وقت دلت که تنگ شد آنها را بیرون کشید و دوباره درونش زندگی کرد؛ برای وقتهایی که دنیا و دلت باهم تنگ میشود.