صبح بود و گرمایی که نفس را در سینه حبس میکرد، اما در مصلای تهران، هیچکس به فکرِ گرما نبود. از پیرمردانِ عصابهدستی که قدمبهقدمِ عمرشان را با امام طی کرده بودند تا جوانانی که کودکانشان را در آغوش داشتند؛ همه آمده بودند. گویی خیابانها، رودخانهای از دلتنگی بودند که به سمت مصلی سرازیر میشدند.
لحظهی دیدار فرارسید؛ صفهای نماز شکل گرفت و سکوت، تمامِ فضا را در آغوش کشید. وقتی قامت بستند برای نماز بر پیکرِ امام شهید، گویی زمان ایستاد. هر تکبیر، فریادی بود از سرِ فراق و هر سجده، درددلی بود میانِ بندگان و پروردگار. در فضایِ میانِ صفها، صدایِ هقهقِ گریه با زمزمهی «طلب حلالیت» گره خورده بود. همه ایستاده بودند تا آخرین نماز را، ایستادهتر از همیشه، اقامه کنند.
نماز که تمام شد، سکوتِ عمیقی فضا را پر کرد. اما در میانِ این اندوه، نشانهای از عهدی تازه دیده میشد؛ عهدی که مردم با امام سید مجتبی خامنهای بستند. امروز مصلی، ایستگاهِ آخرِ نبود؛ آغازِ دوبارهای بود برای مردمی که با وجودِ داغِ سنگینِ فراق، خود را برای وداعِ بزرگِ فردا آماده میکردند.