در میان جمعیتی که برای وداع آمده بودند، او نه سخنران بود و نه چهرهای شناختهشده؛ مردی بود از میان مردم، با دلی آکنده از اندوه و ارادتی که راهی جز بروز نمیخواست.
او کلماتش را از سینه بیرون کشید و بر دیوارنگاره نشاند؛ گویی میخواست شعر را از مرز زبان عبور دهد و به تصویری ماندگار بدل کند.
حرکت او، فقط نوشتن چند سطر نبود. این کار، نوعی شهادت عاطفی بود؛ تلاشی برای آنکه لحظه وداع در حافظه جمعی شهر ثبت شود. دیوارنگاره، در این میان، دیگر یک سطح سرد و خاموش نبود؛ به بستری برای روایت دلدادگی و سوگواری بدل شد. مرد، با هر واژهای که حک میکرد، انگار بخشی از بغض فروخورده مردم را ترجمه میکرد.