وصف حال و هوای مصلی تهران ساعت ۳ ظهر شنبه ۱۳ تیرماه
پدر رفت، اما پرچم بر زمین نماند.
ظهر داغ تهران است. آفتاب بیامان بر سر مصلی میتابد و مهِ آبپاشها در هوا میرقصد؛ انگار میخواهند از سوز این روز کم کنند. اما مگر میشود آتش داغی را که در دل هزاران عاشق افتاده، با چند قطره آب خاموش کرد؟
اینجا، اشک و حماسه در هم آمیختهاند. پیرمردی که عصا به دست آمده، نوجوانی که پرچم سرخ را محکم در آغوش گرفته، مادری که اشکهایش بیوقفه بر گونههایش جاری است و کودکی که هنوز معنای همه این غم را نمیداند؛ همه در یک نقطه مشترکاند؛ احساس فقدانی بزرگ.
پرچمهای سرخ، بیش از آنکه تکهای پارچه باشند، عهدی هستند که در دستها برافراشته ماندهاند؛ عهدی برای فراموش نکردن خون، برای ایستادن، برای ادامه دادن راه. چشمها گریان است، اما در عمق همین اشکها، جرقهای از امید دیده میشود؛ امیدی که نمیگذارد قامت این جمعیت خم شود. پدر را بدرقه میکنند؛ پدری که سالها تکیهگاه دلهایشان بود. اما نگاهها، در میان این اندوه، به آینده نیز دوخته شده است. غم، سنگین است، اما باور به ادامه راه، سنگینتر از آن.
امروز مصلی تهران تنها محل یک مراسم نیست؛ دریایی است از دلهایی که با هم میتپند. صدای گریهها، تکبیرها، پرچمهای افراشته و نگاههای خیس، تصویری را ساخته که شاید سالها بعد نیز از حافظه این سرزمین پاک نشود.
شاید آفتاب، سوزانترین ظهر تابستان را رقم زده باشد، اما داغی که امروز بر سینه این مردم نشسته، از جنس دیگری است؛ داغی که نه با آب خنک میشود و نه با گذر زمان. تنها ایمان به ادامه راه و تحقق آرمانهایی که برای آن گرد هم آمدهاند، مرهمی است بر قلبهای سوخته این جمعیت.