اینبار وقتی وارد حسینیه شدم نگاهم طور دیگری بود. زیلوها و همه وسایل ارزانترین و ساده ترین بودند در نوع خودشان.
همه حاضرین در آن مراسم عزیزی را از قبل از دست داده بودند اما الان فقط برای اقا آمده بودند.
دیدن خانم جوانی که یک کودک در آغوشش بود دلم را حسابی سوزاند. وقتی اجازه ندادیم نزدیک تر شود گفت: پدرم هم همینجا شهید شد، اما هنوز دنبال این بود چفیهای را به وجود اقا تبرک کند.
من آنجا اشک ریختم که مداح گفت: اقا مثل حضرت زهرا از ناحیه پهلو و سر مجروح شده بودند.
وقتی پیکر را بردند یکپارچه اندوه شدم اما واقعا چه نوع مرگی از این قشنگتر بود؟ با دو قدرت دنیا کاری کنی که ۹۰ بمب تاماهاک برای کشتنت استفاده کنند آنهم در محل کارت و آخر با خانوادهات شهید شوی؟