آن مرد آمد؛ آرام، بیهیاهو، با همان وقار همیشگی. انگار هنوز هم قرار بود دستی بر شانه داغدارها بکشند و بگویند: «نگران نباشید.» اما اینبار، همه ما ایستاده بودیم و فقط نگاهشان میکردیم. آقاجان! شما که هیچوقت به وقت خستگی، عصا به دست نگرفتید؛ چه شده که امروز اینقدر آرام، بر دوش فرزندانتان آرمیدهاید؟