آخرین دیدار؛ به روایت فرزند شهید سرلشکر نصیر باغبان
ما بچههای شهدا، دو بار پدر از دست دادیم ولی یکبار طعم یتیمی چشیدیم.
با خودم میگفتم اگر پدرم رفته آقا هستند. دیروز که تماس گرفتند بیایید، دلم ریخت بهم. واقعا باید بریم خداحافظی؟
قاری شروع کرد به خواندن: "یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک." و هق هق گریه بلند شد؛ هنوز اندک امیدی بود! امید که درب باز میشه و حضرت پدر با لبخند دستی به سر بچههای شهدا میکشند.
ناگهان جمعیت برخاست "ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم" و لحظاتی زینبیه شد حسینیه.
مهدی رسولی پشت میکروفون آمد. چه انتظار سختی بود. شاید بیش از یک ساعت و نیم همه سر پا ایستاده منتظر بودیم. یکی از وسط جمعیت فریاد زد بابا یکی به این مردم بگه دروغه. و ناله جمعیت به آسمون رفت.
بالاخره انتظار به سر رسید. پدر آمد اما خبری از دست تکان دادن و لبخند همیشگیاش نبود. خبری از «بفرمایید» گفتنهایشان نبود. بچههای شهدا روی سرشون میزدند. امیدمان نا امید شده بود.
مراسم تمام شد. از درب که بیرون میرفتم به این شعری فکر میکردم:
شیعیان تو آمدند امروز بدنت روی دستها گم شد آه اما غروب عاشورا بدنی زیر دست و پا گم شد.