آخرین دیدار؛ به روایت دختر شهید حاج حسن طهرانی مقدم
دختر شهید حسن طهرانی مقدم: وقتی رسیدیم زینبیه نمیدانستم قرار است چه اتفاقی بیافتد. خانواده شهیدان حاج قاسم، لاریجانی و . همه بودند. هیچ وقت اینطور جمعمان جمع نبود.
مهدی رسولی شروع کرد به مداحی همه فقط فریاد میزدند. فهمیدیم قرار است پیکر مطهر را بیاورند.
حسین طاهری هم که برای مداحی آمده بود گفت: روند آوردن پیکرها متوقف شده و باید توسل کنیم. یکی یکی اسم ائمه برده میشد و ما قسمشان میدادیم: ای کسانی که پیش خدا آبرو دارید.
تا اینکه از در درآمد و همه از خود به در شدند. آدمها توی سرشان میزنند. هیچ کدام از خانواده شهدا تا آن لحظه این گونه عزاداری نکرده بود.
حسی بود تلفیق از فراق و خونخواهی. در و دیوار از شعارها میلرزید. آنچه حس میکردم این بود که قلبم دارد از جا کنده میشود. خدایا! چه صبری به ما دادی تا بتوانیم این داغ را ببینیم و تحمل کنیم؟ نگران بودم کسی جانش را از دست ندهد که اگر میداد جای حرف نداشت.
از دیشب و بعد از دیدن صحنه تابوت آقا، حس میکنم آدم دیگری شدم. مفهوم انتظار و خونخواهی برایم معنی دیگری پیدا کرده. اکنون با همه وجود درک میکنم یالثارات الحسین یعنی چی؟