شاید صاحب غیرت بی‌غرضی پیدا شود که علاج دردی کند. بدل اشتراک، ترک نفاق پیمودن، راه اتّحاد و وفاق و عزّت و وطن‌پرستی مطلوب است.

بازگشت به صفحه اصلی
روزنامه فرهیختگانروزنامه فرهیختگان۱۴۰۵/۰۴/۱۱·۱۹:۱۵·۱۴۰۵/۰۴/۱۱
تو را مرحبا مرحبا می‌برند.

زهرا خانم‌ می‌گفت: «هر وقت کار مهمی دارم می‌نویسم روی کاغذ می‌گذارم توی سجاده آقا، نیمه شب که بیدار می‌شن حتماً می‌بینند.»

«ماجده محمدی»، از دوستان شهید «زهرا حدادعادل» t.me عروسِ رهبر شهید و همسر آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، نوشت:

طراحی جایگاه شهدا در مصلی، من را اسیر گفت‌وگو با زهرا خانمِ حدادعادل می‌کند.
چه کار کرده بودی زن؟ چه از خدا خواسته بودی؟ چه معامله‌ای کرده بودی با خدا که از یک شخصیت گمنام که حتی یک عکس از او در فضای مجازی نبود، شهیدی بیرون آمد که در بزرگترين تشییع تاریخ بدرقه بشود؟!

نمی‌توانم از یادش فارغ بشوم. حافظه‌ی نداشته‌ام را دائم جست‌وجو می‌کنم برای پیدا کردن رد پای بیشتر از او. برای جواب سؤال‌هایم.
به او غبطه هم می‌خورم اما حتی این غبطه هم مسأله‌ام نیست. اصلاً درگیر خودم نیستم. در او مانده‌ام و در راز او. هی چشمِ خیالم را می‌مالم و باز می‌کنم شاید واضح‌تر ببینمش.

نمی‌دانم کجا این امضا را گرفته است.
یقین دارم یک جایی خودش را کاملاً گذاشته کنار، جنس رفتنش و غمش و تلاطمی که ایجاد کرده است جنس آدم‌های بی‌ «خود» شده است. آنها که از سیم خاردار نفس خودشان گذشته‌اند.‌.

به آن لحظه‌ای فکر می‌کنم که از سختی‌های عروس آقا شدن داشت برایم می‌گفت. یک جمله‌اش خیلی پررنگ توی ذهنم مانده:
«من خیلی کم سن و سال بودم و آقا مجتبی زمان زیادی را در شبانه روز مشغول مطالعه و کار بود و من ساعت‌های طولانی تنها می‌ماندم.»
می‌گفت و چشم‌های درشتش براق‌تر می‌شد. شاید از اشک.

نمی‌دانم کلید چیزی که امروز خدا برای او مقدّر کرده صبر بر آن تنهاییِ طولانی است؟ یا آن مدل خاصِ از خود گذشتنش که به هرکسی در کنار او حس خواهری می‌داد.

وقتی دو خرمای مدینه‌ای که برایش مانده بود و سال‌ها توی فریزر نگه‌داشته بود، پیچیده در یک مشمای بزرگ داد دستم و گفت:
«من بعد از آن‌همه انتظار، تولد محمدباقرم را مدیون چند تا چیز هستم دعای چند نفر و خرمای مدینه. این خرما معجزه می‌کند.»

انگار در همه جهان فقط یک خواهر داشت و بچه‌دار شدن او تمام دغدغه‌اش بود. خرما را گرفتم و در تمام مدتی که در انتظار یک روز رؤیایی آن را در فریزر نگه‌داشتم تا بالاخره دو نفره روزه بگیریم و در افطار آن را با هم بخوریم به این فکر می‌کردم که چطور بین تمام آد‌م‌هایی که می‌شناسد و این همه برو بیایی که هست، حاضر است از آن دو خرمای خاص برای بچه‌دار شدنِ کسی بگذرد؟ چرا برای خودش که انتظار بچه‌های بعدی را می‌کشد نگه نمی‌دارد؟!

شاید این رزق را از دعای خاص آقای شهید گرفته.
از همان دعاها که می‌گفت: «هر وقت کار مهمی دارم می‌نویسم روی کاغذ می‌گذارم توی سجاده آقا، نیمه شب که بیدار می‌شن حتماً می‌بینند.»

همانطوری هم برای خاکسپاری فرزانه[پزشکی] التماس دعا کرد از آقا و تربت گرفت. با همان شیوه‌ در فاطمیه ۱۳۹۴ بعد از چندین روز پیگیری، برای خواهر زاده‌ تازه متولد شده‌ام اسم «مهدی» را از آقا دریافت کرد.

حالا می‌فهمم با آن یادداشت‌های سحرگاهی خیلی کارها کرده.
شاید امضای این شهادت را هم یکی از همان سحرها از یادداشت داخل سجاده آقا گرفته.

زهرا حداد را آخرین بار در دیدار معلم‌ها با آقا دیدم. اردیبهشت ۱۴۰۴. در حالیکه خییییلی مشتاق دیدارش بودم و او هم خوشحال آمد طرفم. بدحال بودم. فکر می‌کردم مریض شده‌ام.
دلم می‌سوزد که چرا یکی دو هفته زودتر نفهمیده بودم. که وقتی مشتاقانه نگاهم کرد و چشم‌هایش را آنطور بهم دوخت که یعنی خبری نیست؟ بگویم چرا.
همین جاست!
به دعای شما!
به فضل وجود آقا!
در من یک شیعه امیرالمومنین و عاشق ولایت در حال روییدن است.

دلم هرگز اینطور بیقرار نبوده.
عکس‌های آماده سازی مصلا را نگاه می‌کنم. تابوت‌ها را می‌شمارم و مدام می‌گویم:

ای جانم زهرا خانم جان.
رفتنی این چنین باعظمت، گوارای وجودت!

آنان که ز يکدگر جگر ريش‌ترند
قومى پس‌تر، قبيله‌اى پيش‌ترند
در غربت مرگ، بيم تنهایى نيست
ياران عزيز، آن طرف بيش‌ترند.