خرده روایت مهر درباره مراسم وداع و تشییع پیکر آقای شهید ایران: روی خانه و وسایل زندگیاش حساس بود، روی رفتوآمدها، بیشتر. برای حریم خصوصیاش چارچوبهای سفتوسختی داشت و محتاط بود چه کسی پا به خلوتش میگذارد. اما حالا قرار است همهی آن خانه و زندگی را مهیا کند برای مهمانهایی که اصلاً نمیشناسدشان برای آنها که دلشکسته راهیِ وداع میشوند و آنها که خسته از تشییع بازمیگردند. این قصهی دلدادگیِ «صبورا مترصد» و خانوادهاش است؛ آدمهایی که خانهشان این روزها، موکبی کوچک و باصفا در دل قم است.
مصاحبه با صبورا سخت است مثل زخمی که سر باز کرده باشد اصلاً مصاحبه با هر کسی اینروزها، همینقدر دشوار است. انگار نه انگار ۴ ماه از آن داغ جانکاه گذشته. آتشِ این داغ، سرد که نمیشود هیچ، گویی تازه هم میشود. هنوز نامش را به زبان نیاورده، شعله میکشد و خاکسترِ غم، دوباره جان میگیرد. برای همین بیش از آنکه حرف بینمان رد و بدل شود بغض است که حکومت میکند.
همیشه در ایام اربعین به حال عراقیها غبطه میخوردم؛ به اینکه چقدر راحت خانههایشان را در اختیار زائران میگذارند. اما ته دلم مطمئن بودم که من هیچوقت نمیتوانم این کار را بکنم. فکر میکردم نمیشود این همه آدم غریبه را به خانه و حریم شخصیام راه بدهم.
حتی گره نگرانیِ مادرها را هم باز کرده است. قرار است یکی از خانمها روز وداع در خانه بماند و از بچهها مراقبت کند تا هیچ مادری از آخرین دیدار جا نماند. صفورا خودش هم مادر است یک مادر جوان که تازه دخترش یک و نیم ساله شده.