رواق کشوردوست در ماههای اخیر به مأمنی برای دلدادگان و دلتنگان تبدیل شده بود؛ جایی که مردم از شهرهای مختلف میآمدند تا در سایه یک اندوه مشترک، قرار دل خود را پیدا کنند.
مسیرها شبیه نبودند اما مقصد چرا. اگر چند دقیقهای پای صحبتهایشان مینشستی، برایت میگفتند. چراکه زیر سقف آسمانِ کشوردوست، مفهوم غریبگی به واسطه غمی مشترک کمرنگ شده و همه «ما» شده بودند.
«ما» مثل خانمی که پس از سالها از برلین آمده بود. مرد عراقیای که آقا را «بابا خامنهای» خطاب میکرد و برایش به زبان عربی مرثیه میخواند. پسر نوجوان سُنی که از سلماس خودش را رسانده بود و مسیر هرروزهاش شده بود همین خیابان. خانوادههای شهدای میناب که از تهران، این کوچه را برای تسلا انتخاب کرده بودند. خانم امدادگری که تنها فرصت حضورش، هنگامه اذان صبح بود و دو رکعتیهایش سهم هرروزه رواق شده بود.
مرور که میکنم، انگار آقا باز هم همه ما را کنار هم جمع کرده و کشوردوست قرارِ دلهای بیقرار شده بود! تا این اواخر که سفیدپوشها، سیاهش کردند.
از چند روز پیش که تصویر همیشگیاش بههم ریخته و خبر تعطیلیاش آمده، گویی باز هم میان خیابانهای این شهر غریب شدیم و قرارگاهمان را از دست دادیم!