صدای بچهها یکی پس از دیگری بلند میشود «خانوم من دیگه نمیتونم درس بخونم!» « ما خیلی کم اومدیم مدرسه خانوم، من هنوز مطالبی که قبل از عید به صورت غیرحضوری خوندیم رو خوب یاد نگرفتم و به همین خاطر تمام تستهاشو اشتباه میزنم!» « خانوم شما همیشه به ما گفتید کتاب بخونید ولی من دیگه نمیتونم حتی نزدیک کتاب ها برم تا بازشون کنم و بخونم! انگار اصلا از کتاب خوندن زده شدم!»
« کلاس های آنلاینمون خیلی بده! با این سرعت اینترنت من نصف حرف هارو نمیشنوم و اصلا نمیتونم متوجه بشم معلمها چه مبحثی رو دارن تدریس میکنن!» « خانوم به شماهم نگفتن کنکور دقیقا چه زمانی هست؟ من دارم کلافه میشم! از استرس شب خوابم نمیبره! مدام فکر میکنم هرچیزی که خوندم رو یادم رفته! میخوام تا بیشتر از این یادم نرفته کنکور بدم!»
تمام این حرفها در گفتوگوی دوستانه یک معلم با دانشآموزان پایه دوازدهمی اش مطرح شد؛ گفتوگویی که قرار بود تنها یک ساعت طول بکشد، اما وقتی دانشآموزان سفره دلشان را برای معلمشان باز کردند، نزدیک به دو ساعت و نیم ادامه پیدا کرد. مکالمهای طولانی که در لابهلای هر جملهاش میشد فشار روانی، نگرانی و خستگی دانشآموزانی را احساس کرد که یک سال تمام خود را برای ماراتنی به نام کنکور آماده کرده بودند. کنکوری که حالا برای تمامی آنها دیگر فقط یک آزمون نیست؛ بلکه به مسابقه فرسایشی تبدیل شده که انگار خط پایانی ندارد و روزبهروز توان و امید شرکتکنندگانش را کم میکند.