شوهر کتابنخوان، عین مصیبت بود. این را دیر فهمیدم؛ یک سالی که از ازدواجمان گذشت، با خودم گفتم: «ای دل غافل، چرا هیچوقت ازش نپرسیدم شما کتاب میخونید یا نه؟» و خب سرنوشت ما به هم گره خورده بود. من با کتابها زنده بودم؛ وقت شادی یا غم به کتاب پناه میبردم.
همسرم مشکلی با غرق شدنم در کتابها نداشت، اما علاقهای هم به مطالعه نشان نمیداد و اغلب میگفت: «فرصتش رو ندارم.» وقتی تصمیم گرفتیم خانوادهمان سه نفره شود، کک افتاد به جانم که: «فردا روز چطوری میخوای بچهت رو کتابخون کنی؟ اصلاً اگه هیچوقت توی دست باباش کتاب نبینه، علاقه پیدا میکنه به مطالعه؟» از آنجایی که نیاز، مادر خلاقیتهاست، موتور ذهنم را روشن کردم تا راهی بیابم و قبل از آمدن بچه، شوهرم را معتاد کتاب کنم.
کتابخوانترین فردی که در اطرافم میشناختم، رهبر بود. با خودم گفتم: «آقا با این همه مسئولیت وقت دارن کتاب بخونن، شوهر مهندس من وقت نداره؟!» با یک جستوجوی کوچک، لیست پر و پیمانی از بیانات رهبری پیدا کردم در مورد کتابخوانی. ایدهها کاربردی بود؛ در وقتهای ضایعشده کتاب بخوانید، در اتوبوس و تاکسی کتاب بخوانید، بهجای تماشای آگهی بازرگانی کتاب بخوانید! برای همین عزمم را جزم کردم تا این میانبرها را به زندگیمان بیاورم.