در پل B۱ برابر مرگ عکاسی کردم؛ سنگینی آخرین آغوش کودک یکساله
در حالی که میان ۲ غریزه «کمک به دیگران» و «انجام وظیفه» دست و پا میزدم، به عکاسی ادامه دادم. هشت انفجار پیاپی رخ داد که هر لحظه به ما نزدیکتر میشدند. در میانه این آشوب، یک قطعه بتنیِ پرتابشده به زانوی راست من اصابت کرد. درد شدیدی پیچید و کبودی عمیقی ایجاد شد، به طوری که حرکت کردن برایم سخت شد. در همان لحظات، انفجار پنجم بهقدری نزدیک بود که هُرم آتش را روی صورتم حس کردم.
اما تلخترین و عجیبترین خاطره من، مربوط به روز تشییع خانواده ۱۵ نفری «تقیزاده» است؛ خانوادهای که ۶ شهیدِ خردسال داشتند. پیکرها را یکییکی برای تدفین میآوردند. صحنه عجیبی بود؛ داخل قبرها را با اسباببازیهای کودکان تزیین کرده بودند. در گوشهای ایستاده بودم و از مراسم دفن عکاسی میکردم تا اینکه نوبت به پیکر «دیان تقیزاده» رسید؛ کوچکترین عضو خانواده که تنها یک سال و چند ماه داشت.
ناگهان صدایی شنیدم که گفت: «میشود این خانم پیکر را بغل کند و بعد دفنش کنیم؟» دوربین را پایین آوردم. پیکر بیجان دیانه را در آغوشم گذاشتند. من کودکان زیادی را بغل کرده بودم اما لمس پیکر سرد و بیجان یک طفل یکساله، تجربهای بود که تمام وجودم را لرزاند.
نادیا پرماه عکاس خبرگزاری مهر با اشاره به فریمهایی که در جنگ رمضان و مخصوصا در جوار پل B۱ برداشته است، درباره تجربیاتش به عنوان یک عکاس زن و همدلیِ شگفتانگیز مردم در دوران بحران سخن گفت.