با مردم همراه میشوم کفشهایم را میگذارم داخل نایلون و هی جلوتر میروم که آبی آن زیلوهای همیشگی بیت رهبری نظرم را جلب میکند، صندلی همیشگی آقا هم روی سکو گذاشتند، آن پارچههای بلند مخملی آبی که روزی رهبر شهید آنها را کنار میزد و وارد حسینیه میشد هم هست، اصلا انگار همینجا حسینیه است، مردم هم نشستهاند خیره به در که آقا بیاید.
از یکی از خادمان آنجا که ایستاده میپرسم چند شب است خادمی مردم را در کشوردوست میکند و چه چیزی از برخورد مردم برایش متفاوت بوده؟ میگوید: «۱۰ شبی میشود اینجاست و مردم گاها به پشت این جایگاه اشاره میکنند و با تعجب میپرسند واقعا منزل رهبر اینجا بوده؟ واقعا همسایههای رهبر از مردم عادی بودند؟ این خادم میگوید مردم وقتی میفهمند رهبرشان چنین ساده میزیسته اشکهایشان سرازیر میشود و میروند.»
راستش کشوردوست حال و هوایش با هرجایی که تا به حال رفتهام فرق میکند، کودکان صفحات قرآن را پخش میکنند، مردم با پرچم ایران وارد رواق میشوند، چهرهها غمگین و داغدار است، مردم انگار در جستوجوی چیزی آمدند، گمشدهای که روز ۹ اسفند پر کشید.